تبليغاتX
.: بچه های سوم تیر :.
صلیبیان 20 سانتی قرن 21
سه شنبه 26 دی1385
 به نام خدا

کلمه ی Crusader [ صلیبی ] از کلمه ی اسپانیایی Cruzada به معنی « دارای علامت صلیب » گرفته شده است. اطلاق لفظ صلیبی به جنگجویان صلیبی به این دلیل بود که روی پیراهن آنها عکس یک صلیب قرمز نقش بسته بود. در سال 1095م « پاپ اوربان دوم » همه ی مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه مسلمانان قیام کنند و شهر اورشلیم - بیت المقدس فعلی - واقع در فلسطین را باز پس گیرند.

پاپ به صلیبیان قول داده بود در صورت کشته شدن در یک جنگ صلیبی همه ی گناهان آنان بخشوده می شود. اما تعداد زیادی از جنگجویان صلیبی به ماموریت مقدس خود علاقه ی کمتری داشتند تا به متصرفات و ثروتی که در خارج از مرزهای خود به دست می آوردند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. تعداد زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از اروپا تا خاورمیانه جان خود را از دست دادند.

آنها که زنده ماندند سه سال بعد به فلسطین رسیدند و در 1099م بیت المقدس را اشغال کردند و به قتل عام ساکنان آن پرداختند. در بین سالهای 1099 تا 1250م، شش جنگ دیگر رخ داد ولی در هیچ یک از آنها صلیبیان موفقیتی به دست نیاوردند. امروز 8 قرن از آخرین جنگ صلیبی می گذرد و جنگهای صلیبی رویدادی متعلق به تاریخ محسوب می شود؛ اما این تفکر هیچگاه در مغرب زمین از بین نرفت. جنگ جهانی اول نخستین فرصت برای تحقق آرزوی دیرینه ی غرب مبنی بر بازگشت به « ارض مقدس » و تصرف خاورمیانه را به دست داد.

« لرد بالفور » انگلیسی با صدور اعلامیه ی معروف خود در 191۷ گام نخست را برای نیل به این هدف برداشت. به راه انداختن جنگ جهانی دوم توسط رژیمهای غربی دومین فرصت مناسب بود و در نهایت با اعلام تشکیل حکومت غاصب صهیونیستی در سرزمین فلسطین [ 1947 ]؛ آخرین گام برای تصرف بیت المقدس به دست صلیبیان برداشته شد.

اما امروز و پس از تحقق نخستین هدف صلیبیان در خاورمیانه؛ آنها هدف جدیدی برای خود تعریف کرده اند؛ این هدف جدید " حذف کامل تفکر اسلامی " از خاورمیانه است. در این شرایط و در حالی که سربازان آزادی « جرج بوش دوم » در حال قتل عام کردن مسلمانان عراق و افغانستان هستند و « نظامیان انسان نمای » صهیونیست؛ به ترور هر روزه ی مسلمانان فلسطین مشغولند؛ ارتش جدیدی متشکل از سربازانی 20 سانتی! وارد کشورهای اسلامی می شوند.

این سربازان 20 سانتی عروسکهایی هستند که به عنوان هدایای روز والنتاین!!! تبلیغ و عرضه می شوند. نکته جالب توجه و هشدار دهنده آنکه این سربازان جدید درست به مانند اسلاف خود در 8 قرن پیش؛ صلیب سرخی بر روی سینه دارند. هدف از ورود این سربازان به میدان جنگ صلیبی جدید؛ به مبارزه طلبیدن فرهنگ مسلمانان بوسیله وارد کردن مفاهیم مجهول و ناشناخته مانند والنتاین است.

در این میان نکته ای که بسیار دارای اهمیت است اینکه سربازان 20 سانتی جدید بسیار خطرناکتر و آموزش دیده تر از پیشینیان خود هستند. این می تواند یک زنگ خطر برای مدیران فرهنگی جهان اسلام و بالخصوص مسئولان فرهنگی کشور باشد. شاید بتوان با نامگذاری یک روز به نام « روز عشاق » که بر اساس فرهنگ ایرانی باشد - مانند روز ازدواج علی (ع) و فاطمه (س) - و تبلیغ وسیع آن؛ به مقابله با جنگ صلیبی جدید غرب رفت.

Posted by حسين فتوحي @ 18:53 |
به نام خدا

محافظه کار! این لقبی بود که بعد از دوم خرداد؛ گروههای موسوم به اصلاح طلب به مخالفین خود و به خصوص اصولگرایان می دادند. هر چند محافظه کاری در عرف سیاسی جهان بیانگر یک روش مدیریتی است که مبتنی بر حفظ حالت موجود می باشد و مفهومی منفی از آن برداشت نمی شود؛ اما در عین حال به کار بردن این اصطلاح در جامعه ای که مردم آن آرمانهای انقلابی دارند و خواهان تحول هستند - مثل جامعه ی ایران - نوعی توهین سیاسی تلقی می شود.

در واقع گروه های دوم خردادی با دادن این لقب به رقبای خود و برگزیدن لفظ « اصلاح طلب » برای خود؛ قصد داشتند تا چهره ای معترض از خود نشان داده و رقبا را به مخالفت با « تحول » متهم کنند. اما با وجود اینکه حتی تندروترین اعضای این گروهها نیز خیلی زود و در عرض یکی دو سال، منافع خود را در سیستم بروکراسی کشور تعریف کرده و به این ترتیب نه تنها به مخالفت با شیوه ی مدیریتی حاکم - مدیریت کارگزارانی - برنخاستند، بلکه بر عکس به تقویت و تئوریزه کردن آن پرداختند؛ با این همه هیچگاه از شعار تبلیغاتی خود یعنی اصلاح طلبی دست بر نداشتند و همواره برای معرفی خود از واژه ی اصلاح طلب استفاده میکردند.

با این وجود انقلاب سوم تیر همانطور که انتظار می رفت؛ این دسته بندی را نیز دچار تزلزل و تغییر کرد. با روی کار آمدن دولت دکتر احمدی نژاد - به تعبیر گروههای دوم خردادی « دولت محافظه کاران » - و با ایجاد تحول گسترده در سیستم دیوانسالاری فرسوده ی حاکم که روز به روز فربه تر و ناکارآمدتر می شد؛ ناگهان گروههای مدعی اصلاح طلبی به مخالفت جدی با انجام تغییرات برخاستند و فشارها را بر دولت برای بازگشت به شیوه ی مدیریت سابق افزودند! و این به معنی مخالفت با شعار اصلاح طلبی خود بود.

هر چند آگاهان همواره این هشدار را می دادند که استفاده از واژه ی اصلاح طلبی و تحول خواهی از سوی اعضای این گروهها، صرفا دستاویزی است برای باقی ماندن در قدرت و جلب آرای مردم؛ اما گروههای مذکور هیچگاه اینچنین صریح به رونمایی از عقاید خود نپرداخته بودند و همواره سعی در کتمان این حقیقت داشتند. به این ترتیب اصلاح طلبان دیروز به محافظه کاران سرسخت امروز بدل شدند و تمام توان خود را برای مخالفت با ایجاد تحول و « نوسازی سیستم مدیریتی کشور »، بسیج کردند؛ هر چند در این راه گروهی از به اصطلاح اصولگرایان - محافظه کاران سابق - را نیز در کنار خود می دیدند. این اتفاق تا حدودی گمانه زنی هایی که در باره ی رویکرد منفعت طلبانه ی بسیاری از مسئولین ارشد سابق - اعم از راست و چپ - وجود داشت؛ را تایید میکرد.

نکته ی جالب توجه دیگری که می توان به آن اشاره کرد اینکه بخشی از اصولگرانی که سابقا با عنوان محافظه کاران و مخالفان تحول، مورد شدیدترین هجمه های طیف دوم خرداد بودند؛ اکنون و با بدست گرفتن زمام دولت، به تحولخواه ترین بخش حاکمیت تبدیل شده و خواهان برچیده شدن قوانین دست و پا گیر در راه پیشرفت و تعالی کشور هستند. خواسته ای که مخالفت جدی طیف اصلاح طلب و بخش قابل توجهی از طیف « راست سنتی » را برانگیخته است.

نکته ی دیگری که در این زمینه بسیار جلب توجه می کند اینکه محافظه کاران - راستها در گذشته و دوی خردادی ها در حال حاضر - همواره از حمایت حجة الااسلام هاشمی رفسنجانی برخوردار بوده و خود را منتسب به ایشان می کرده و می کنند! با وجود اینکه در یک سال اخیر مخالفان دولت سعی می کنند که چهره ای اصلاح طلب از هاشمی ارائه کنند، اما اگر تعریف مخالفت با تحول را برای محافظه کاری بپذیریم باید بگوییم : هاشمی یکی از معدود محافظه کارانی است که هیچگاه تغییر موضع نداده است. یادآوری می کنم حجة الاسلام هاشمی مبتکر نظریه ی « قبیله سالاری سرمایه مدار » در سیستم مدیریتی جمهوری اسلامی بوده است و از این رو مخالفت شدید ایشان با هر گونه تحول در سیستم مدیریتی کاملا پذیرفتنی و قابل توجیه است.

به این ترتیب اگر ادعا کنیم پس از « سوم تیر 84 »، دسته بندی سیاسی در کشور به دو طیف « اصلاح طلبان محافظه کار » و « محافظه کاران تحولخواه »، تقسیم شده ؛ سخن به گزاف نگفته ایم.

Posted by حسين فتوحي @ 15:17 |
به نام خدا

مقدمه: چند روز پیش؛ غلامرضا آقازاده - رییس سازمان انرژی اتمی -  در جلسه ای که با حضور اعضاي انجمن سينماگران در سازمان انرژی اتمی برگزار شده بود گفت: " سه سال مذاكره و تعليق فعاليت‌هاي هسته‌اي توهين به ملت ايران بود. پس از تعليق ، 850 نيروي متخصص بيكار شدند " . آقای آقازاده در ادامه گفته بود: زمانی که البرادعی در سال 80 با آقای خاتمی - رییس جمهور وقت - دیدار کرد؛ به او گفت كه شما به قابليتي رسيديد كه بيش از 7 يا 8 كشور از اين قابليت برخوردار نيستند و مصيبت ما هم از آنجا شروع شد؛ چرا كه بعد از آن بحث شوراي حكام و تهديد شوراي امنيت را شاهد بوديم " .

رئيس سازمان انرژي اتمي با اشاره به تعليق فعاليت‌هاي هسته‌اي گفته بود: زماني كه تعليق زنجيره 164 تايي فعاليت‌ها بر 36 هزار دور بود ، با اعلام تعليق فعاليت‌ها، ماتم سرايي در نطنز و در ميان متخصصين به وجود آمد به طوري كه بازرسان آژانس نيز متاثر شده بودند " او همچنین  با بيان اين كه تاريخ دردناكي را طي پنج و شش سال گذشته گذرانده است، تصريح كرده بود: " در اين 6- 5 سال گذشته انواع و اقسام فشارها داخلي و خارجي بر من وارد شد " . این برای اولین بار در طول دولت نهم بود که یک فرد نزدیک به دولت - معاون رییس جمهور و رییس سازمان انرژی اتمی - به انتقاد مستقیم از سیاستهای تیم مذاکره کننده ی سابق می پرداخت. این درحالی است که حسن روحانی - سرپرست تیم مذاکره کننده ی سابق - در طول یکسال گذشته به طور متوسط هر هفته یک مصاحبه در مورد علمی نبودن اقدامات دولت نهم در برخورد با پرونده ی هسته ای انجام داده و اروپاییها را پدران دلسوز ملت ایران معرفی کرده که باید از هر طریق ممکن اعتمادشان جلب شود تا آنها راضی شوند دانشی را که خودمان بدست آورده ایم، به خودمان بدهند!

اما قصد ندارم در این پست راجع به « اعتماد سازی »های صورت گرفته در زمان حسن روحانی؛ که خود نیاز به چندین پست مستقل و طولانی دارد؛ صحبت کنم. بلکه می خواهم به یک رویداد تاریخی، در مورد دسته ای دیگر از اعتمادسازی های حکام ایرانی برای غرب که در زمان ناصرالدین شاه قاجار صورت گرفته اشاره کنم.

«س، ج، بنجامين» نخستين نماينده‌ي سياسي ايالات متحده آمريكا در ايران بود. او كاردار، سركنسول و بنيانگذار سفارت آ‌مريكا در ايران به شمار مي‌رود. بنجامين در سال 1261 شمسي مطابق با 1883 ميلادي به تهران آمد و سفارت كشورش را در ايران تأسيس كرد.

نخستين نماينده‌اي آمريكا در ايران 21 سال در كشورمان اقامت داشته و به انجام مأموريت سياسي خود پرداخته است. گفتني است در اين دوره دولت آمريكا روابط و مناسبات بسيار گرم با ايران نداشته است.

عمده‌ترين كار نماينده‌ي سياسي آمريكا در ايران حمايت از ميسيونرها و مبلغان مذهبي آمريكايي در ايران بوده است. در اين دوره انگلستان و روسيه چون حضوري فعال داشتند آمريكا منافع ديگري در ايران نداشت. براي آقاي بنجامين اتفاقي در ايران افتاده كه در مطبوعات به چاپ رسيده و نقل آن براي خوانندگان خالي از فايده نيست.

بنجامين اولين سفير آمريكا از دست نگهبانان حرمخانه شاه در ايران كتك خورد. در گذشته‌هاي دور سفرايي كه تعيين مي‌شدند و به كشورهاي جهان عزيمت مي‌كردند اكثراً از آداب و رسوم اهالي آن كشور با خبر نبودند وهمين باعث مي‌گرديد كه ناگهان روابط و مناسبات دو كشور دوست بهم خورده و سفراي يكديگر احضار شوند از جمله اتفاقي كه در اين زمينه رخ داد، در زمان سلطنت ناصرالدين شاه قاجار بود. در آن زمان بنجامين به اتفاق همسر و فرزندان خود از آمريكا به تهران آمدند. بر حسب تصادف همين اتفاق روی داد و روزي كه بنجامين با درشكه به محل ييلاقي سفارت در شميران مي‌رفت به قهوه خانه‌اي در بين راه ‌رسيد كه چند درشكه ی ديگر آنجا ايستاده بودند. هنگامي كه درشكه ی سفير به آنجا رسيد ناگهان عده‌‌اي نظامي از زير درختان بيرون مي‌ريزند و به درشكه‌چي و جلودار و سفير حمله‌ور مي‌‌گردند. بنجامين متوجه ‌شد كه نظاميان از سربازان گارد سلطنتي هستند و حرمخانه شاه در اينجا مستقر است. در چنين مواقع، آداب و رسوم چنين است كه سفراء هم به چنين محوطه‌اي داخل نشوند.

سفير آمريكا بلافاصله دستور داد درشكه چي درشكه را برگرداند. از قضا يكي از زنان حرمسرا متوجه قضيه مي‌شود و مستخدم مخصوص را براي خلاصي و پايان دادن ماجرا مي‌فرستد. او هنگامي مي‌رسد كه جلودار و درشكه‌چي زرنگ، سفير را از دست سربازان رهانيده بودند. ماجرا در اينجا خاتمه نيافت. روز بعد يادداشتي از طرف سفير به وزارت امور خارجه ارسال گرديد. در اين يادداشت ‌آمده بود كه اگر چنانچه عذرخواهي نشود پرچم سفارت آمريكا پائين كشيده مي‌شود و سفير دستور تعطيلي سفارتخانه را خواهد داد. صبح روز سوم «صنيع‌الدوله» يكي از وزراي برجسته به محل سفارت مي‌رود و تأثر خاطر شاهانه را به سفير ابلاغ مي‌نمايد. بعد از آن جواب ديگري به سفارت مي‌رسد كه متن آن تماماً ا..... بود سپس منشي سفارت و درشكه‌چي و جلودار را احضار مي‌نمايند و در پيش چشمان آنان مسببين واقعه را شلاق مي‌زنند!!! از اين ماجرا به بعد ناصرالدين شاه محبت خاصي نسبت به سفير آمريكا پيدا كرد (!) و حتي دستور داد ماهيانه مبلغ صد تومان به مدرسه دخترانه آمريكايي در تهران كمك شود (اعتمادسازی ملوکانه). بدين نحو از به هم خوردن روابط دو كشور جلوگيري گرديد!

البته این واقعه مربوط به دو قرن پیش است. اما آیا فکر می کنید هنوز هم از این قبیل اعتمادسازی ها انجام می شود؟ به قول دوستان الله اعلم ...؛ راستی بیانیه ی مشارکت خطاب به مردم ایران، در مورد مسئله ی هسته ای با این مضمون منتشر شد: " لطفا یک گیلاس زهر بنوشید " !!!

                     

Posted by حسين فتوحي @ 3:36 |
به نام خدا

قضیه ی حضور مشایی در مراسم رقص، هم دارد بیخ پیدا می کند. اسفندیار رحیم مشایی؛ رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري؛ معاون رئيس جمهور؛ رئيس سابق سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران است. مشایی چند وقت پیش بدون هماهنگی با جک استراو؛ وزیر خارجه ی وقت انگلیس دیدار کرده بود.

از طرفی گفته می شود مشایی در دیدار با یک خانم خبرنگار خارجی در دفترش از او خواسته بود تا روسری اش را بردار و ببیند که در ایران چقدر آزادی وجود دارد! انتقادهای دیگری هم به مشایی وارد است مثل انتصابهایی که بدستور او و در سازمانهای تحت نظرش انجام شده و می شود.

مشایی در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس به دفاع از خود پرداخته. او در مورد این مراسم اظهارنظر کرده که: " نمایشگاه كشورهای اسلامی بوده و به دعوت وزیر فرهنگ تركیه رفته‌ام در فیلم منتشر شده دبیر كل سازمان كنفراس اسلامی كنار من نشسته و همراه سركنسول خودمان در استانبول هستیم در این مراسم مسئولان رسمی كشورهای مختلف حضور داشتند "

اما جالبترین بخش قضیه جایی است که مشایی در مورد برگزاری مراسم رقص در این جلسه می گوید: " در بسیاری از مراسم‌هایی كه در خارج از كشور برگزار می‌شود برنامه ی هنری (؟!) هم اجرا می‌شود، می‌تواند متنوع و مختلف باشد رقص از نظر ما ایراد دارد اما از نظر خیلی‌های دیگر در دنیا ایراد ندارد ". همانطور که می بینید ایشان معقتد است که رقص یک برنامه ی هنری است و اینکه از نظر ما ایراد دارد دلیل نمی شود چیز بدی باشد!

آقای مشایی در این مصاحبه البته سعی در تبرئه ی خودش هم داشته؛ " این مراسم رسمی بوده و اینكه غیررسمی بوده كاملا جعلی و دروغ است. تلاشی بوده كه با جعل یك خبر دولت را زیر سؤال‌ ببرند " ایشان در جایی دیگر می گوید : " تلاش كردند نشان دهند كه ما برای شركت در مراسم رقص در تركیه حضور پیدا می‌كنیم، ما در طول عمرمان مجلس رقص نرفتیم نه بعد از انقلاب كه خیلی‌ها چهره ممكن است عوض كرده باشند بنده در دوره نوجوانی قاری قرآن و متدین بودم و بعد از انقلاب هم با بینش بالاتر، تدینمان انشاء الله اضافه شده و امیدواریم تا آخر عمر پایبند به ارز‌ش‌های اسلامی و دینی باشیم "

اینجا هم همانطور که می بینید تنها دلیل ایشان برای تبرئه ی خود این است که این مراسم رسمی بوده و مثلا شب نشینی غیر رسمی نبوده! البته بنده دقیقا نمی دانم که آیا حضور در مراسم رقص رسمی از دیدگاه شرع مقدس مباح است یا خیر. شاید ایشان که به گفته ی خودشان در دوران نوجوانی قاری قرآن بوده اند چیزهایی می دانند که ما از آن بی اطلاعیم!

آقای مشایی برای کاستن از میزان فشارها بر خود؛ به شکلی ناجوانمردانه از آبرو و محبوبیت دولت و رییس جمهوری مایه می گذارد آنجا که می گوید : " مواضع من مواضع احمدی‌نژاد است و توقعی از او ندارم بهترین دفاع او این است كه من معاون وی هستم و می‌مانم و كارها را انجام می‌دهم " و یا وقتی می گوید " امیدواریم تا آخر عمر پایبند به ارز‌ش‌های اسلامی و دینی باشیم آن هم در دولتی كه افتخارش این است كارآمدی، توانمندی،خدمتگذاری به مردم، عزت، اقتدار و شوكتش را در عین پایبندی به ارزش‌های اسلامی در سراسر جهان نشان داده است و از این طریق هم دل مردم و هم رهبر را خوشحال كرده و جایگاه ایران را در دنیا ارتقا داده و با قدرت هم دارد پیش می‌رود كه انشاءالله ایران از این به بعد با پیشرفت‌های فراوان با سرعت و حركت بتواند به قله‌های بلند برسد ".

و در نهایت ایشان تاکید می کند : " کسی جرات ندارد از من بخواهد استعفا دهم " و " ما باید زرنگ باشیم دوره ی هوشیاری است وگرنه گیر می‌افتیم (؟) در چاله‌هایی كه نمی‏توانیم اهداف بلندی را كه تعهد كردیم نسبت به مردم پیش ببریم " . یادآوری می کنم آقای مشایی یک سال قبل در مصاحبه با یک خبرنگار ترک گفته بود: " استفاده از روسری در ایران اجباری نیست... ایرانیان در ترکیه می توانند هم مشروبات الکلی استفاده کنند، هم بی حجاب باشند و هم با مایو بگردند ". با این اوصاف به نظر می رسد اسفندیار رحیم مشایی یک وصله ی ناجور در پیکره ی دولت نهم است و باید هر چه زودتر فکری برای آن کرد.

نتیجه ی نظر سنجی :

نتایج نظر سنجی در مورد « میزان اعتماد به صدا و سیما » به این ترتیب مشخص شد که از بین ۶۳ شرکت کننده؛ ۱۹ نفر ( ۳۰٪ ) در پاسخ به این سوال که " آیا به صدا و سیمای ضرغامی اعتماد دارید؟ " گزینه ی آری و ۴۴ نفر ( ۶۹٪ ) گزینه ی خیر را انتخاب کردند. از همه ی دوستان تقاضا می کنم در نظر سنجی جدید وبلاگ شرکت کنند.

Posted by حسين فتوحي @ 19:8 |
صدام ها هنوز زنده اند
دوشنبه 11 دی1385
به نام خدا

در این چند روز گذشته مهمترین خبری که همه ی رسانه های جهان را متوجه خود کرد؛ اعدام صدام دیکتاتور و جلاد سابق عراق بود. همان سردار قادسیه ای که با سودای ایجاد امپراتوری عربی بیست و پنج سال تمام، خاورمیانه را به سوی هرج و مرج و نابودی کشاند. صدام اعدام شد و همه ی رویاهای پریشانش را برای رهبری بر خاورمیانه، با خود به گور برد.

شکی نیست که این بهترین خبری بود که می شد در این شرایط به مردم ایران و عراق داد و شکی نیست که صدام تاوان خون هزاران انسان بی گناهی را داد که به جرم آزادگی کشته شدند. شنیدن این خبر برایم خوشحال کننده و باور نکردنی بود؛ اما در همان حال که من و سایر اعضای خانواده ام از خوشحالی در پوستمان نمی گنجیدیم؛ مادرم، همان کسی که جوان رعنایش را برای دفاع از آرمان خمینی کبیر و اسلام او و نه هیچ چیز دیگری، به جهاد فرستاده بود و بعد از مدت کوتاهی او را پرپر و غرق در خون تحویل گرفته بود؛ همان کسی که «طیّب» پاک و دردانه اش را خیلی زود به صاحبش پس داده بود؛ همان کسی که از وقتی به یاد دارم بر سر سجاده اشک می ریخت و انتقام خون فرزندش را طلب می کرد و بالاخره همان کسی که دل شکسته و اشک چشمانش، عرش خداوند را به لرزه در می آورد؛ آرام و ساکت در گوشه ای نشسته بود و به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود.

آرامش او برایمان عجیب و سوال برانگیز بود اما مادر برای سکوتش دلیل موجهی داشت او می گفت صدام مُرد ولی قاتلان فرزندم هنوز زنده اند؛ شوکت صدام فروریخت ولی قصرهای قاتلان فرزندم هنوز پا برجاست. او می گفت صدام یک مزدور بود آن هم از نوع بی جیره و مواجبش؛ صدام همان کاری را می کرد که به او دستور می دادند. او می گفت صدام یک سگ دست آموز بود و تنها زمانی حمله می کرد که قلّاده اش را باز می کردند و از این جهت قابل ترحم بود؛ زیرا وقتی که صاحب سگ وحشی باشد؛ سگ چه تقصیری می تواند داشته باشد؟

آری راست می گفت صدام ماموریتش را به خوبی به پایان رساند و دستورات ولی نعمتانش را تا آنجایی که می توانست عملی کرد. صدام جنایتکارترین نبود نه او هیچوقت در این حد و اندازه نبود؛ او فقط و فقط یک شاگرد کوچک ابرجنایتکاران بود و عرف بر آن است که استاد همیشه چند فن مهم را به صورت سرّی نزد خود نگاه می دارد و آن را حتی به شاگردان نورچشمی هم فاش نمی کند، چه برسد به صدام که یک شاگرد دست چندم بود.

رامسفلد و صدام

( دیدار صدام و رامسفلد ، مشاور وقت امنیت ملی آمریکا؛ دو روز پیش از حمله به ایران )

با این حال حتی اگر صدام را جنایتکارترین ننامیم؛ نمی توانیم او را خیانتکارترین نیز ندانیم. خیانتی که با ایجاد تفرقه و دشمنی بین برادرانِ امت اسلامی آغاز شد و با مهمترین خیانتش یعنی ایجاد جای پا برای حضور نیروهای شیطانی در منطقه، به پایان رسید. و در آخر مادر گفت تنها زمانی انتقام خون فرزندم را احساس خواهم کرد که اهریمن قصر سفید نابود شده باشد و روح شیطانی آن به اسلافش پیوسته باشد.

مادر این را هم گفت که " این وعده ای است الهی که تحقق خواهد یافت ".

Posted by حسين فتوحي @ 3:31 |
به نام خدا

خوب به یاد دارم که مقام معظم رهبری در اولین دیدارشان با نمایندگان مجلس هفتم، از آنان خواستند که چهار سال دوران نمایندگی شان را وقف خدا کنند و مطمئن باشند که اجر دنیوی و اخروی آن را خواهند گرفت.

موج شادی و امیدواری که بعد از مشخص شدن ترکیب نهایی مجلس هفتم در کشور براه افتاد و معلوم شد که اکثریت کرسی های مجلس به اصولگریان رسیده است؛ فراموش نشدنی است. مردم، امیدوار و خوشبین به آینده منتظر بودند تا مجلس جدید تلافی سالها بی کفایتی و نا کارآمدی را بکند. حتی بعضی ها که خیلی جوگیر شده بودند، با پخش شیرینی شادی خود را ابراز می کردند. آنها امیدوار بودند مدعیان اصولگرایی با فراگیر کردن تفکر اصولگرایی عدالتخواهانه و فاصله گرفتن از تفکر مدیران و مسئولان سابق، مبارزه با تبعیض را به معنی حقیقی کلمه عملی کنند و هر کجا با فساد و بی عدالتی مواجه شدند بدون توجه به احزاب و جریانات، فریاد عدالتخواهانه شان بلند شود.

اما این امید هیچگاه رنگ واقعیت به خود نگرفت. چند ماه بعد از انتخابات، نمایندگان مجلس هفتم به دیدار مقام معظم رهبری رفتند. خیلی ها مثل من آن روز تعجب کردند که چرا رهنمودهای مقام معظم رهبری به وکلای این مجلسِ ارزشی، از جنس همان راهنمایی هایی است که ایشان به مجالس قبلی و سایر مسئولین می کردند و چرا هیچ دستور انقلابی به آنها ندادند که مثلا فلان کار و فلان کار خیلی مهم است و باید ضربتی حل بشود؟ غافل از اینکه «آنچه جوان در آیینه می بیند، پیر در خشت خام می بیند»؛ مقام معظم رهبری، ظرفیت این مجلس را به اندازه ای نمی دیدند که بتوان کارهای بزرگ از آن خواست.

متاسفانه فاصله گرفتن نمایندگان اصولگرای مجلس از اصولگرایی روز به روز بیشتر شد. صندلی های خالی مجلس که شاید در بعضی موارد از صندلیهای پر هم بیشتر بشود، خارج شدن مجلس از حد نصاب در چندین مورد که خاطره ی مجلس ششم را در ذهن زنده می کند، نطقهای پیش از دستور که اکثر آنها تبدیل به تریبونی برای تخریب اقدامات انقلابی دولت شده است، سنگ اندازی بر مسیر اجرای عدالت از هر راهی که ممکن باشد و این اواخر نامه ی ننگین 221 نماینده ی «اصولگرا» (؟!) خطاب به مقام معظم رهبری برای حمایت از فسادها و قانونگریزی های صورت گرفته در دانشگاه آزاد اسلامی (بخوانید حیاط خلوت هاشمی رفسنجانی)، از جمله افتخارات مجلس انقلابی هفتم است!

آنهایی که اشتهای زیادی برای تحقیق و تفحص دارند و به طرفة العینی همه ی سوراخ سمبه های کشور را زیرورو می کنند، باید پاسخ دهند که چطور و با کدام استدلال دانشگاه آزاد و مافیای قدرت و ثروت حاکم بر آن را بی نیاز از تحقیق و تفحص تشخیص می دهند و حتی به همین حد هم بسنده نمی کنند و از فسادهای این دانشگاه تقدیر هم می کنند؟ آیا می توان انتظار داشت که مردم این حوادث عجیب و غریب را به حساب بداخلاقی و لجبازی با احمدی نژاد نگذارند؟ آیا این کارها سازگار با منطق اصولگرایی است؟ اگر اصولگرایی است لطفا لیست اصولتان را منتشر کنید تا مردم هم بدانند شما به اصطلاح اصولگرایان به کدام اصول گرایش دارید و اگر اصولگرایی نیست رابطه ی خود را با اصولگرایی مشخص کنید تا لجبازی های کودکانه ی شما به حساب اصولگرایی نوشته نشود.

اولین نشانه های استحاله ی فرهنگی در مجلس خودنمایی می کند. مرد فرهنگ مجلس، همان کسی که شبها از دغدغه ی فرهنگ خوابش نمی برد و زمانی هم که چند دقیقه ای می خوابد، مدام خواب فرهنگ می بیند؛ اعتقاد رییس جمهوری به داشتن وظیفه برای مهیا کردن زمینه ی ظهور منجی را «ظهور گرایی افراطی» خوانده و آن را شکست خوردنی دانسته است! خواهش می کنم اگر می خواهید به احمدی نژاد فحش و ناسزا بگویید، بگویید خیالی نیست ولی سر جدتان با فرهنگ مردم کاری نداشته باشید و دست از سر اعتقادات مقدس مردم بردارید. سروران اصولگرا! آیا واقعا عدالت این قدر تلخ و غیر قابل تحمل است که حتی یک سال هم نتوانستید تحملش کنید؟؟؟

Posted by حسين فتوحي @ 4:24 |